بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
Daisypath - Personal pictureDaisypath Wedding tickers حرف های خودمونی
نی نی مامان یاس وباباش
*الهی فدایت شوم زودی بیا توی بغلم*

 

 

شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 17:00 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
شنبه 23 ارديبهشت 1391 | 11:53 | مامان یاس |

ملت ما مطالعه كردن را اصلاً جزو كارهاى بشرى نمى‌دانند! مثل خوراك و ورزش و ديگر چيزهايى كه جزو كارهاى معمول انسان است، مطالعه اصلاً جزو اين چيزها نيست! آدم بايد عنوان ديگرى داشته باشد- يا بايد شب امتحانش باشد؛ يا بايد معلم در مدرسه از آدم بخواهد؛ يا بايد يك دانشمند باشد؛ يا بايد بخواهد در جايى سخنرانى كند- تا موجب شود كه مطالعه كند! اين چه‌قدر خسارت است!؟


ادامــﮧ مطلب
شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 21:08 | مامان یاس |

سلام مامانها گفته بودم که میخوام مسابقه ای بذارم مسابقه ی کتابخوانی که انشاءالله یه مسیر فکری را باهم طی کنیم و سطح آگاهی مون بیشتر بشه وهمینطور همیشه اهل مطالعه کتابهای جانی هم باشیم.این مسابقه باهرمسابقه کتابخوانی که تاحالا فکر کردید فرق میکنه اصلا وقت شما را نمیگیره خسته کننده نیست خیلی جالبه تازه جایزه های خوبی هم داره قلب


ادامــﮧ مطلب
شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 17:00 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 0:56 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 0:49 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | 9:21 | مامان یاس |

كودك شما هم جزء آن دسته از كودكاني است كه هنگام خوردن صبحانه بهانه مي‌گيرند و به اصطلاح ”جيم" مي‌شوند؟ نگران نباشيد. توصيه‌هاي زير را بخوانيد و به‌كار ببنديد. اميدوارم كودكان‌تان صبحانه‌خور حرفه‌اي شوند.


ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 | 11:34 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
يکشنبه 27 فروردين 1391 | 18:54 | مامان یاس |

با اینکه بهار آمده اما هنوز هوا سرد است و بسیاری از خانواده ها به خصوص آنها که بچه دارند لباس های زمستانی شان را هنوز جمع نکرده اند. به مرور هوا گرم تر و وقت جمع آوری این لباس ها می شود.


ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 21 فروردين 1391 | 19:44 | مامان یاس |


ادامــﮧ مطلب
شنبه 27 اسفند 1390 | 17:10 | مامان یاس |

      


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه 24 اسفند 1390 | 19:12 | مامان یاس |

یک شب من بچه‌داری می‌کردم یک شب او

 

همیشه یک تبسم زیبا داشت. وارد خانه که می‌شد، قبل از حرف زدن لبخند می‌زد. عصبانی نمی‌شد. صبور بود. اعتقادش این بود که این زندگی موقت است و نباید سر مسائل کوچک خود را درگیر کنیم. گاهی وقت‌ها از شدت خستگی خوابش نمی‌برد...


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه 2 فروردين 1391 | 1:13 | مامان یاس |

واقعاً احساس خوشبختی می‌کردم


ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 29 اسفند 1390 | 9:28 | مامان یاس |

دستم را بخاطر خدمت به مادر خودم بوسید!

 

یک هفته بود که مادرم را در بیمارستان بستری کردیم. مصطفی به من سفارش کرد که "شما بالای سر مادرتان بمانید و حتی شبها رهایش نکنید." من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم.

 یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید. می‌بوسید و همان‌طور با گریه از من تشکر می‌کرد...


ادامــﮧ مطلب
يکشنبه 28 اسفند 1390 | 10:53 | مامان یاس |

اجازه نمی‌داد لباس‌هایش را بشویم

وقتی به خانه می‌رسید، گویی جنگ را می‌گذاشت پشت در و می‌آمد داخل خانه. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه‌ قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می‌رسید خانه...


ادامــﮧ مطلب
شنبه 27 اسفند 1390 | 10:50 | مامان یاس |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد